نويسنده: سید امین اتابک قهفرخی - ۱۳٩٢/۱٢/۳

استاد شهید مرتضی مطهری در کتاب داستان راستان خود به داستانی به نام " مردی که کمک خواست " اشاره میکند. شرح داستان به صورت زیر است:

به گذشته پرمشقت خویش می‏اندیشید ، به یادش می‏افتاد که چه روزهای تلخ‏ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته ، روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه‏ زن و کودکان معصومش را فراهم نماید . با خود فکر می‏کرد که چگونه یک‏ جمله کوتاه - فقط یک جمله - که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به‏ روحش نیرو داد و مسیر زندگانیش را عوض کرد ،و او و خانواده‏اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد .

او یکی از صحابه رسول اکرم بود . فقر و تنگدستی براو چیره شده بود . در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده ، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود ، و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد ، و از آن حضرت استمداد مالی کند . با همین نیت رفت ، ولی قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد : " هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می‏کنیم ، ولی اگر کسی بی‏نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند ، خداوند او را بی‏ نیاز می‏کند " . آن روز چیزی نگفت ، و به خانه‏ خویش برگشت . باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه‏اش سایه افکنده‏ بود روبرو شد ، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد ، آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید : " هرکس از ما کمکی‏ بخواهد ما به او کمک می‏کنیم ، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد خداوند او را بی‏نیاز می‏کند " . این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید ، به خانه‏ خویش برگشت . و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می‏دید ، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت ، باز هم لبهای رسول اکرم به حرکت آمد ، و با همان آهنگ - که به دل قوت و به روح اطمینان‏ می‏بخشید - همان جمله را تکرار کرد .

این بار که آن جمله را شنید ، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد . حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است . وقتی که خارج‏ شد با قدمهای مطمئنتری راه می‏رفت . با خود فکر می‏کرد که دیگر هرگز به‏ دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تکیه می‏کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می‏کنم ، واز او می‏خواهم که مرا در کاری که پیش می‏گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد .

با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است ؟ به نظرش رسید عجالة این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد . رفت و تیشه‏ای عاریه کرد و به صحرا رفت ، هیزمی جمع کرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خویش را چشید . روزهای دیگر به اینکار ادامه‏ داد ، تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد . باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد . روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود : " نگفتم ، هرکس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می‏دهیم ، ولی اگر بی‏نیازی بورزد خداوند او را بی‏نیاز می‏کند ".

از این داستان پیامبر که استاد شهید مرتضی مطهری به آن اشاره کرده اند به این نتیجه میرسیم که انسان همیشه باید روی پای خود بیاستد و به خدا توکل کند  و با این کار خداوند تبارک و تعالی انسان را از هر چیز بی نیاز میگرداند. این است رمز بی نیازی انسان. انسان نباید دست خود را مقابل انسان های دیگر حتی پیامبران دراز کند بلکه باید سعی کند روی پای خود بیاستد.

برو کار می‌کن، مگو چیست کار         که سرمایه‌ی جاودانی است کار
نگر تا که دهقان دانا چه گفت         به فرزندگان چون همی خواست خفت
که : « میراث خود را بدارید دوست         که گنجی ز پیشینیان اندر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاست         پژوهیدن و یافتن با شماست
چو شد مهر مه، کشتگه برکنید         همه جای آن زیر و بالاکنید
نمانید ناکنده جایی ز باغ         بگیرید از آن گنج هر جا سراغ »
پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج
به گاوآهن و بیل کندند زود         هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود
قضا را در آن سال از آن خوب شخم         ز هر تخم برخاست هفتاد تخم
نشد گنج پیدا ولی رنجشان         چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

منابع :

برگرفته کتاب داستان راستان جلد اول اثر استاد شهید مرتضی مطهری

دیوان اشعار ملک الشعرای بهار

سید امین اتابک قهفرخی
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است . با رای دادن به وبلاگ کلام مطهر در جشنواره وبلاگ های برتر ایرانی به ما کمک کنید.
نويسندگان وبلاگ:
کدهاي اضافي کاربر :






Powered by WebGozar